عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

زميني شدنت مبارك ماماني

دختر قشنگم پنج شنبه پنج شهريور ساعت دو و نيم ظهر پا به اين دنيا گذاشت و دنياي منو باباش رو رنگي تر و عاشقانه تر از قبل كرد با اينكه دختر ارومي دارم ولي دلم نمياد چشم ازش بردارم و سراغ وبلاگ بيام تا بروز كنمش،سر فرصت ميام و خاطرات زايمان و اين ده روز رو تعريف ميكنم براي دوستاي گلم  
15 شهريور 1394

اخرين لحظات

الان كه دارم اينا رو مينويسم ،از درد به خودم ميپيچم ماماني،قربونت برم دختر گلم چندساعت ديگه بيشتر نمونده تا بوي تنتو حس كنم و اون دستاي كوچولوتو نوازش كنم، از غروبي يكم درد داشتم ولي از حدود ساعت ١٠ شب ديگه دردام زياد شد،كه باباجون رضا ساعتاشو يادداشت ميكرد تا متوجه فاصله زمانيش بشيم   ديگه نزديكا ساعت دو نصفه شب بود كه دردام خيليي فاصلش نزديك شد و رفتيم بيمارستان،منو باباجون رضا و خاله سمانه و عمو و باران كوچولو و مامانبزرگ و بابابزرگ،همگي رفتيمم بيمارستان،ماماي كشيك معاينه م كردم گفت دهانه رحمم دوسانت باز شده و دردامم درداي زايمانه،ولي گفت بري خونه بهتره،برو دوش بگير ،يكم راه برو تا دردات برسه ٤ بار در ده دقيقه،الان ما همگي م...
5 شهريور 1394
1